تبليغاتX
CafeMom Tickers میوهٔ شیرین
میوهٔ شیرین
قشنگ یعنی‌ تو
جستجو
پيوندها
































































ارسال شده در: Wed 16 Dec 2009 :: 1:26 PM :: توسط : مامان بهار و بابا فرید
 

سخت‌ترین شب زندگیم بود سه شنبه شب،بعد از ۲ روز تب بالا و درد شدید أستخوان شب فرید زنگ زد به اورژانس و حالت‌های من رو گفت،گفتن آنفولانزای جدید که نیست ولی‌ اگه می‌خواین برین akut(اورژانس).خلاصه ما هم رفتیم  ،اورژانس‌های اینجا یه کمی‌ معطلی داره اگه ببینن که در حال مردن نیستی‌ و زنده میمونی اول تو اتاق انتظار میمونی چند ساعت بعدش پرستار مربوط به تو میاد سراغت با سلام و صلوات میباره رو یه تخت و با کمک همکارش مشخصاتت رو مینویسن و چک می‌کنن بعدش میگن یه کم استراحت کن تا دکتر بیاد ،آقا یا خانوم دکتر هم میاد خلاصه از نیم ساعت تا ۱ ساعت ...خلاصش این که با یه سرم خیلییی بزرگی که بدستم وصل کردن ماندگار شدم تا ۲ شب ،حالا تصور کنین که یه پسر کوچولو هم دارین که تو دنیا از هر چیزی براتون با ارزشتر و حاضر نیستین خم به ابروهاش بیاد حالا چه برسه به اینکه بیاد تو قسمت اورژانس بین اون همه مریض و بابا فریدش هم هی‌ اصرار که من باید پیشت باشم من باید پیشت باشم من بی‌چاره هم با حال نزارم هی‌ باید بگم نه ینجا جای بچه نیست من که چیزیم نیست اینجا همه حواسشون بهم هست که انصافا هم بود ،اولش چون فرید پیشم نبود حس کردم‌ای وای غربت که میگن اینه هاا و کلی‌ دلم برای خودم سوخت ولی‌ واقعا اینجا به مریض اهمیت میدن .وقتی‌ دکتر اومد نزدیکی ساعت ۲ با جواب آزمایشم به دستش و گفت ببینید  شما عفونت در بدنتون خیلی‌ بالاست و چون معده درد هم دارین باید تا فردا بستری بشین تو بخش شاید هم فردا نیاز به  جراحی باشه ،فکر کنین چه حالی‌ بهم دست داد.هر چه اصرار می‌کردم که من بچم شیر خواره میگفت وقتی‌ رفتی‌ بخش اونجا ضد عفونی بیرینش.حالا همهٔ این ساعت‌ها جوری گذشت که فرید و امیر تو ماشین بودن و گوشیهامون در ارتباط و اصلا قطع نشد.وقتی‌ پشت تلفن به امیر می‌گفتم مامانی‌ یه کوچولو بخوابی من اومدم اونم میگفت نااااااا .نععععع  .ماماما دلم آتیش میگرفت.

ساعت ۳ به بخش منتقل شدم البته همه جا سواری کردم با تخت گرم و نرمی با یه نگهبان همراه منو میبردن .دوباره سرم جدید،آنتی بیوتیک ،منی‌ که هرگز تو عمرم حساسیت به دارو نداشتم بعد مصرف انتیبیوتیک توی سرم نفس نمیتونستم بکشم.تا فردا صبحش که منو بردن برای آزمایشات بیشتر و جوابش و دیدن  و  اینکه گفت نه خدارو شکر چیزی نیست عفونت هنوز‌هست ولی‌ با دارو رفع میشه.مردیم و زنده شدیم و این بین فرید هر وقت در حد ۱ ثانیه شایدـ امیر خواب رو تو ماشین میزاشت به صورت برق میدید منو،فقط در حد یه سک سک.خونوادم از اونطرف تا صبح با ما بیدار بودن .خیلی‌ سخت بود خیلییییییییییییییییییی

ولی‌ الان بیمارستان‌های ایران رو نمیدونم چجوریه من وقتی‌ ۸ سالم بود و رسیده بودم به جایگاه یه شناگر حرفه ای‌ ناگهان مامانم حس کرد که این دختر زرنگ من تو درسش نمرهای‌ املاش از ۲۰ رسیده به ۱۸،۱۷.و حس میکنه که من به سوالاشون خوب جواب نمیدم و وقتی‌ تحقیق می‌کنن و امتحانم: معلوم میشه که من گوشم بر اثر استخر مداوم رفتن چرخک کرده بود و آب توش بود ،یادتونه اون زمونا همیشه یه نفر برای دیکته یا امتحان میرفت پایین رو صندلی‌ مینوشت من وقتایی که پائین میرفتم خوب لغتارو نمیشنیدم و غلط مینوشتم.بالاخره من رو بردن پیش پروفسور مرشد و گفت عمل فوری وقتی‌ در بهترین بیمارستان تهران بستری شدم خوب اون روز یادمه یه سالن پره مریض با کلی‌ هیاهوو پرستارا با صدای بلند حرف میزدن حتا پاشنه شونم صدا میخورد،تختی که منو روش برای عمل خوابوندم چند تا لک کمرنگ ا زخون و داروی ضد عفونی داشت. ولی‌ در مقایسه این بیمارستان "کارولینسکا "که یه بیمارستان آموزشی هستش خیلی‌ تمیز و منظم هر بخشی دیوارش یه رنگ ملایم با کلی‌ نقاشی‌ یا تابلوی زیبا با کفهای کمرنگ و هماهنگ.اتاقی‌ که من بودم با یه خانوم دیگه ولی‌ اصلا ندیدمشی اتاق بزرگ با یه پردهٔ سفید و توزی زیبا و تمیز با ۲ تا تلویزیون که بالای پاهامون بود با یه سرویس بهداشتی تمیز.همه چیز رنگ آرامش داشتو بوی بیمارستان نمیداد حتا برای منی‌ که غربت حساب میشد برام اونجا آرامش به همراه آورد،فقط تنها بدیی که به نسبت اون بیمارستان "دندیرید" که من امیر رو اونجا دنیا آوردم داشت این بود که اینجا چون بیمارستان آموزشی برای هر بخشی از عمل یا کودکان حتا زایمان دکتر که میاد انترن هم همراهش میاد و طبق عادت اینها هر کدوم هم خودشون  رو باید برات معرفی‌ کنن به همین خاطر من حوصلم سر میرفت ولی‌ اون بیمارستان که من رفته بودم خیلی بیشتر ا زینجا آرامش و تمیزی داشت.در هر صورت ازا عصری پسرک خوشگلم رو بغل نکردم من  وقتی‌ که منو دیید انگار آرامش دنیارو بهش داده بودن و همچنین به من من یک روز پسرک شیر خوارم رو ندیدم و داشتم دق می‌کردم ،الهی قربون دل مامانم برم که چند ساله کوتاه کوتاه منو می‌بینه فقط.خدایا همهٔ مادر‌ها و بچه هاشونو برای هم سالم نگهدار،و البته پدر هارو هم.prince مامان مرسی که بابا رو زیاد اذیت نکردی .فرید جان واقعا به خودم افتخار می‌کنم که رفیقم تو هستی‌ همشه پابرجا ،همشه صبور و همشه خندون من.

پی نوشت ۱...مامانم ،مهربونم نمی‌خوام هیچوقت ناراحت بشنوم صدات رو مخصوصاً که برای ما باشه .مرسی‌ که همه لحظه‌ها با ما بودی همچنین بابا و بنفشهٔ گلم.

پی نوشت۲...مصی‌ جان مامان کیانای خوشگلم مرسی‌......

پی نوشت۳...عسل بانوی مهربونم دوست خوبم مامان سام خوش تیپ بهار عمرت سبز عزیز دلم به دوستی با تو افتخار می‌کنم عزیزم.

پیی نوشت ۴...از اونجایی که پسرم میترسه دوباره یه روز شیر مادر نخوره از اون روز تا حالا زیاد غذا نمیخوره و همش شیر و امروز مامان به زور رقص و کلی‌ پانتومیم برای اولین بار با کمی‌ ادا اطوار بهش غذا داد و الان در بیهوشی به سر میبره دیگه.

امیر من خودش شلوارش رو از پا در میاره و یه پا رو هم دوباره نصف میپوشه

وقتی‌ امیر یک ثانیه بعد از باز کردن پیش بند خودش رو به این شکل در آورد البته لباسش رو صورت که بود از اول،تازه بهش گفتم بخند عکس بگیرم...

ارسال شده در: Fri 11 Dec 2009 :: 1:56 PM :: توسط : مامان بهار و بابا فرید
 

وقتی‌ یه صبح پاییزی بیدار شودی و از سفیدی درختا فکر کردی که برف باریده و دیدی نه خبری نیست فقطا همه چی‌ بخاطر-۱۰ درجه بودن یخ زده بپر سر جات پسرکتم ببر پیش خودت و یه چرت حسابی‌ بزن و از نفس های پسر کوچولوت گرم شو.

وقتی‌ n بار در روز پسرت جوراب هاش رو آورد و با تایید و تشدید گفت که حتما حتما  لباس‌های شازده رو تنش کنین و توی راه پله‌ها هم که شده بگردونیدش.

وقتی‌ دیدین که تخت پسرک خوشگلتون چند روزیه که تبدیل شده فقط به یک محل برای بازی‌ و سرگرمی حتما بدون دغدغهٔ خاطر بیارین پیش خودتون بغلش کنین باهاش حرف بزنین(ترجیحا حرفا نه قصه اینجوری بهتره)و اجازه بدین با مژه‌های شما بازی کنه و بخوابه ببینین چقدر به خود شما هم می‌چسبه.(مسولیتشم با من ،هیچ مشکلی‌ وجود نداره).

وقتی‌ یه پسر دارین که عاشق هر نوع پرنده یی هست و هر نوع تبلیغ و فیلمی که پرنده توش داره،مخصوصاً انیمل پلنت هم که باشه،باهاش کیف میکنه و هر جای خونه که باشه تا ثانیهٔ اول از صدای اون برنامه‌رو بشنوه با دستش بال میزاه حتما شما هم پرنده بشین باهاش و دو تایی‌ با بال های گشوده بدویید طرف tv.

یه چند وقتی که حس زیبای باتریهای در حال شارژ رو حس می‌کنم که بد از نوش جان کردن شارژ از قرمز به سبز تبدیل میشن،،جریان از این قراره ک وقتی‌ خیلی خسته میشم و شارژم خالی‌ میشه ولو میشم وسظ پذیرایی‌،اونوقته یک عدد امیر لوس خوردنی میاد پیش ماماما(اینجوری صدام میکنه)و کلی‌ بوس ونازی نصیبم میکنه این وقتاست که منم شارژم پر میشه و تازه حس باطری هارو در میابم.البته این وسط‌ها گهی خیلی‌ آروم موهای من رو هم میکشه ولی‌ یواشکی نگاهم میکنه و خودش میدونه که این کار ممنو ع هست ،خودش به خودش میگهnejjjjjjjjjjjjjjjjjjjj.

وقتی‌ به امیرم میگم مامانی‌ وقت غذاست تند دستاشو بهم میماله که یعنی‌ وقت دست شستنه و بعد از تموم کردن غذا هم وقتی‌ من میگم الهی شکرت سقف رو نگاه مکنه و بلند خدارو صدا میکنه و براش آواز میکنه و دستشم میشوره.

چند روز پیش tv روشن بود و وقت اذان بود یهو دیدم امیر هم مثل اوازخوندن ولی‌ بلند تر از صدای موذن داره میخونه ولی‌ با همون ریتم.

صدای گاو خیلی‌ باید خشن باشه واتا جایی‌ که نفس داره حتما مااااااااااااااا رو میکشه ولی‌ پیشی‌ نه دیگه ،ملوس چشما ریز.دهان غنچه دستا بهم چشبیده و صدای پیشی‌ در میاد.

عسل من به اسب میگه اس.

به tv میگه تی‌ ییییی.

به تخت میگه ته.

کمربند صندلی غذاش رو میگیره دستش و میگه پی‌ پی‌ کووو کووو کووو همون پیتکو پیتکوی خودمونه.

تو لغات‌های سوئدی هم تیتا)(titta) یعنی‌ نگاه کن.

لپپپاا همون لامپا (lampa)یعنی‌ لامپ.

بیییی یعنی‌ همون بیبی.(baby)

پسرم ۲ روزه هر کی‌ رو میبینه میگه hej hej (سلام میکنه)

نیی یعنی‌ همون نی‌نی.

پو یعنی‌ هاپو.

صدای گوسفند رو هم میگه ماااااع ع ع آخرشم خیلی قشنگ صداشو میلرزونه.

عاشق پرنده‌های سفد و  کانگوروست.

وقتی‌ سمت یه چیز خطرناک میره خودش نگاهم میکنه  و میگه ییزززززززززز(جیز).

دیروز یک ربع  عکس خاله بنفشه رو نگاه میکرد و باهاش حرف میدز و آخرشم غر زد .

بچم از روزی که عکسش رو تو مجله شهرزاد دیده داره امضا تمرین می‌کنه و با مداد شمعیاش همه جا خط میکشه.

پسرم میتونه تو بیرون ریختن خرید‌ها از کیسهٔ به ما کمک کنه.

میتونه با دوست دوران بچگیش که همون آقای جارو برقی باشه کلی‌ خوش بگذرونه.

میتونه به صفحهٔ تلویزیون  خاموش تکیه بده و دستور آهنگ قری بده.

میتونه کتابهای ۱۰۰۱ بار خوندش رو وقتی‌ مامان میگه برو اونیو بیار که مثلا خرگوش داره بیاره .میتونه شوتهای محکم به توپش بزنه.

می‌تونه لیوانش رو خودش بگیره و شیر بخوره با تسلط کامل.

میتونه یواشکی یه گوشه ای خرابکاری کنه و تا صدای مامان رو میشنوه سریع بیاد پیشش و بهش بخنده و با اشاره دستش بگه nejj nejjj.

امیر من کف پارکت رو دستمال میکشه.و دوست داره آب میوه و میوه رو باقاشق بخوره ولی‌ غذا رو با دست بخوره (البته نه همیشه).

امیر من خیلی‌ پیشرفت‌های دیگه هم داره که اینا همه از معجزات ۱ سالگیه.

برای امیرم...عسل مامان این روزا هر جا که میریم درختو چراغو شورو وشوق و وتو هم کلی‌ دوست داری،امسال دومین ساله نو مسیحی که تو پیش ما هستی‌ عزیزم،امیرکم زندگی‌ همیشه نورانی نیست ،پر از زرق و برق نیست ،پس عزیزم همیشه با چشم های باز به جلو برو که مبادا تو تاریکی ها پاهات بلغزه،من و بابا عاشقتیم و  تا جایی‌ که لازم باشه همراهتیم.

پی نوشت۱...این پست رو یک مامان بهاره سرماخورده نوشته با  ی تن کوفته.

پیی نوشت۲...عسل جان مامان باربد جیگرم من نمیتونم برات ایمیل بفرستم،نمیدونم چرا امیدوارم که اینجارو زود بخونی‌،عزیزم من خیلی‌ تحقیق کردم در مورد واکسن انفولانزا هم نوع‌های آمریکایی‌ و انگلیسی‌ که اصلا داره جمع میشه ،در مجموع خود پزشک‌ها هم میگن نزنید بهتره چون عوارضش بیشتر از خود مریضیه.حالا باز هم خودت پرس و جو کن

چند روزیه که امیر خودش این سویی شرت رو میاره که تنش کنم اگه لباس دیگه ائی تنش کنم قبول نمیکنه

 

ارسال شده در: Sun 6 Dec 2009 :: 11:18 PM :: توسط : مامان بهار و بابا فرید
 

دقیقا از شبی‌ که ۱ ساله شدی شب‌ها برای خواب دوست داریکه حتما مامان و بابا مخصوصاً مامان پیشت بخوابه.

زمان :ساعت ۸ ...۸:۳۰ شب

مکان:اتاق خواب

امیر و مامان آمادهٔ خواب میشن ولی‌ طبق معمول قبل خواب حتما باید با هم صحبت کنن.مامان میگه،امیر میگه مان میگه امیر اخم میکنه،داد میزنه،قاه قهه میزنه،یهو مهربون میشه ،نوک بینیش رو چین میدهوا مامان  رو میبوسه ،دستش رو به هوا میبره و تکون میده و حرفهای جدی میزنه و آخرشم مامان رو گاز میگیره ولی‌ نمیخوابه و مامان میخوابه.بابا میاد چون حرف‌های امیر نصف مونده ادامهٔ ماجرا...۱۲ شبه ،امیر یه طرف خوابیده بی‌ پتو بابا طرف دیگه و معلومه که کلی‌ کشتی‌ گرفتنوا مامان باید ۲ تا پسرش رو جابجا کنه

 

و از اونجایی که آقا امیر صبح به صبح باید کارت بزنه حتا شده ۱ ثانیه هم ۷ صبح باید بیدار شن.

عسلک من ،خوشگلک من،شمع‌های تولدت رو خودت فوت کردی،کلی‌ هم با کادوهات کیف کردی.یه عالمه بادکنک بازی کردیم،بادکنک ترکوندیم،کیک خردیم و هورا کشیدیم و و و....نمیدونی چه غروری داشتم اون لحظه،لحظهٔ زیبای ۱ سالگیت،آخه من تورو به این دنیا آوردم،غرور هم داره.

میدونی‌ مامان جون،خیلی‌ مسائل بود که نمی‌شد  برات جشن مفصل بگیریم اولش اینکه هنوز ۲ ماه بیشتر ا زفوت مامانی مهربونم نمیگذره و خونواده هامونم که اینجا نیستن و یک کمی‌ هم بخاطر این مریضی‌ها نمیخواستیم تن کوچولوی تورو به خاطره خودمون اذیت کنیم.ولی‌ من و بابا تمام تلاشمون رو کردیم که زیباترین خاطره رو برات ثبت کنیم.

پسر کوچولوی خوردنی من ،خیلی‌ بزرگ شدی از اون لحظهٔ ناب به این طرف.اصلا باورم نمی‌شه.این ۱ سالگی چیکارا که باهات نکرده.

*سر میز غذا حتما خودت باید غذات رو فوت کنیوا خودت باید غذا بخوری.چند روزیه که دلت نمیخواد ک من بهت غذا بدم.انقدر قاشق رو قشنگ میذاری دهنت و لذت می‌بری از غذا خوردنت(البته بیشترش میریزه)که دلم نمیاد این شادی رو آزت بگیرم.

*لیوان رو هم بلدی خودت دستت بگیریوا آبمیوه یا شیر بخوری.(آب اصلا نمیخوری)

*این ۴ چیز رو عاشقانه میپرستی:هویج ،گوجه فرنگی‌،لیمو ترش و ماست.

امروز تو رستوران خودت نون دستت گرفتی‌ و هر بار نونت رو میزدی تو کاسه ماست و لیس میزدی.

شازده کوچولوی من،عاشق حیوونا هستی‌ مخصوصاً پرنده ها.هر جا پرنده ببینی‌ دستاتو باز میکنی‌ یعنی‌ داری بال میزنی‌.

کلماتی هم که یاد گرفتی‌ خیلی‌ بیشتر ا زقبل شده...

جوجو چی‌ میگه؟همراه با چین دادن نوک بینی‌ و کج کردن سر و ناز کردن با صدای نازک جیییییی  مرغه و خروس رو به مامان و بابای  جوجو می‌شناسی‌ مامان جوجو میگه قدقداااااااااااا.انقده اینو قشنگ میگی‌ که می‌خوام بخورمت و babasham میگه قوقووووییییییییییی.

آقا گاوه چی‌ میگه؟با چشای گرد و درشت و صدای کلفت تر میگی‌ موووووو.

چند روز پیش صبح:امیر جونم هاپو چی‌ میگه باخنده گفتی‌ ماو(به فتح م) نه عزیزم این که صدای هاپو تا عصری همین  جوری ادامه دادی.عصری بود اومدم یه سرک کشدیم دیدم کتاب حیواناتت دستت شکل هپورو به خودت نشون میدی میگی‌ پاه پاه دست زدم برات آفرین گلاااااام هاپو چی‌ میگه با خنده بدجنسی گفتی‌ موو..

هر وسیله‌ای که راه بره میگی‌ زییی مثلا ماشینه.

دستم رو میگیری می‌بری پیش تابت میگی‌ تا تا تاا تاا.

نی‌نی هارو خیلی‌ دوست داری .

میگم:پسر مامان بریم د د؟زودی جورابت رو میاری یکی‌ از پاهاتم میدی بالا.

اگه یه آستین بلوزت رو در بیارم بقیه رو خودت میتونی‌ در بیاریش.

میگم گل من دست هاتو شستی؟تند تند دستاشو مثل شستن به هم میمالی.روزی هم صد بار مامان رو حموم میکنی‌ من قربون اون دستهای کوچولوی نازت بشم.

چند روز پیش تو لیوان ۳ نقطت شیر ریختم برات اومدم پیشت دراز کشیدم طبق معمول یکم خودت خوردی یکم دادی مامان و یه کم هم به دیوار و بالشتت و با یه دستمال هم دور دهان مارو خودت تمیز کردی ولی‌ تا من خواستم تمیزت کنم گفتی‌ نییییی(Nej).

هر روز صبح وقتیبا مامی حرف میزنی از خوردنی‌هات میذاری رو گوشی تلفن و اصرار به مامی که بخوره و برای پدر جون هم کلی‌ بوس میفرستی.

گل زندگی‌ من،عروسک قشنگ من،۱۸/۸/۸۸تولد مامی خوشگل و مهربونت بود.عزیزترینم،عاشق‌ترین و داناترین مادر دنیا دوستت داریم و از خدا می‌خوام که سایه‌ات همیشه بالا سرمون باشهبا اینکه از هم دوریم و همیشه دلتنگتم ولی‌ عاشق شنیدن صدای قشنگ و آروم بخشتم هر صبح و شب.

عزیز دلم.۲۸/۸/۸۸ هم روز تولد من بود،روز تولد عشق من بود،تولد امیرم بود ،تو عزیزم.

من عاشق این ۸‌های زندگیم هستم و عاشقانه صاحبان این ۸  هارو میپرستم

 

ارسال شده در: Sun 29 Nov 2009 :: 4:31 AM :: توسط : مامان بهار و بابا فرید

 

سه..دو..یکککک...........۳۶۵ روز گذشت ،۳۶۵ روز از بزرگترین لحظهٔ افتخار زندگیم گذشت.باورم نمیشه  و چقدر هم این ناباوری شیرین رو دوست دارم من.۳۶۵ روز با میوه شیرینم خندیدم ،بالا پایین پریدم ،جیغ زدم ،دل درد گرفتم و هر روز یه لغت تازه یه کار تازه یاد گرفتم.

همیشه عاشق بچه‌های کوچولو بودم ولی‌ باورم نمی‌شد اینی که از ووجود خودمه مجنونم کنه.

وقتی‌ سر کوچولوش کنارمه و به خواب میره با حس اون نفسای گرم که بوی برگ نارنج میده و مستم میکنه،وقتی‌ که هر روز صبح یه دست کوچولو نوازشم میکنه  یا صدای بوسه هاش رو میشنوم ،وقتی‌ میبینم با اون دستای کوچیکش همزمان چند چیز بزرگ حمل میکنه کشون کشون و یا وقتی‌ میپرسم امیرم هاپو چی‌ میگه با بدجنسی تمام نگام میکنه و با یه لبخند زیبا میگه پاه پاه...به خودم میبالم و مثل هر روزم و هر ثانیم خدای خوشگلم رو شکر می‌کنم و ته ته دلم شاکرم که از خدای خودم پسری خواسته بودم و مغرور میشم به اینکه چقدر خدای پاییزم دوستم داشته که پسری با چشمان شرقی‌ و موهای خرمایی به من داد.

امیرم ،مامان جون،اوایل فکر می‌کردم که داشتن خوانوادم خوشبختیمه بعدش فهمدیم حالا که دارم درس می‌خونم  و پیشرفت می‌کنم خوشبخت ترم و بعد از مدتی‌ وقتی‌ بابا فرید اومد حس خوشبختیم صد چندان شد با داشتن همهٔ داشته‌های قبلم ولی‌ وقت تو اومدی،پارسال رو میگم عزیز دلم ساعت ۱۷.۴۳  چنان خوشبخت بودم که فکر کردم اون لحظه خوشبخت‌ترین زن روی زمینم و هنوز  هم این حس رو دارم و با بالیدن تو حس‌ام قویتر هم میشه.

عسل من،وقتی‌ شکل کیک تولدت رو برات کشیدم و برات توضیح دادم که..نفسم ،،عشقم این کیک یک سالگیت قراره بشه عدد ۳  ۶  ۵  در کنار کرهٔ زمین یعنی‌ اینکه ۳۶۵ روز دنیا زیر پاهای کوچولوت بوده یعنی‌ ۳۶۵ روز پادشاهی دنیا رو کردی یعنی‌ اگه تو نبودی حتما چیزی کم بود ، عزیزم من و بابا  وظیفمون اینه که تورو بسازیم برای ۳۶۵ روزهای آینده که دنیا زیر پاهات باشه ، وقتی‌ همش رو گفتم با یه خندهٔ خوشگل از طرف یه مرد ۴ تا و نصفی دندونه مواجه شدیم که سرش رو تکون میداد و میگفت یا یا (این یا رو هم ۲ روزه یاد گرفتی‌)

پسرم،برگ گلم،داشتهٔ شیرینم،عسلکم،مرد کوچولوی خونم،از اینکه امدی ممنونم از اینکه من رو مادر کردی ممنونم تا تو نمیخواستی بیای‌ که مقدور نبود این چیز‌ها برای من مادر،از روزی که تو در وجودم شکل گرفتی‌ از همون لحظه که یه نقطه بودی حتی خیلی‌ چیز‌ها یاد گرفتم یاد گرفتم که برای سلامتی خودم و خودت درست غذا بخورم یاد گرفتم که در هر حالتی و در برابر هر نو آدمی‌ خونسرد باشم و آرامش داشته باشم ،یاد گرفتم که وقتی‌ خواستم یعنی‌ خود خودم خواستم باید مسئولیت احساس کنم از خیلی‌ چیزها که برام مهمند بزنم تا کوچولوی من آرامش رو حس کنه ،یاد گرفتم که همیشه  یه مامان سرزنده و خوشگل باشم برای تو،یاد گرفتم که بچگی‌ کنم بدون خجالت از نگاه دیگرون و یا پچ پچ ها،یاد گرفتم که هر وقت هر وقت که دلم خواست بپرم بغلت کنم بچلونمت و صدات رو در بیارم

پسرم زندگی‌ خوشی‌‌ها و ناخوشیهای زیادی داره،زیر و بام‌های زیادی داره و تو هم مثل همهٔ آدم‌ها باید همشون رو در نظر داشته باشی‌ ولی‌ از خدای خودم برای سالروز ۱ سالگیت می‌خوام که تا همیشه تنت سالم باشه و هدفت رو در زندگی‌ گم نکنی‌ ،یک مرد با مرام باشی‌ و برای همهٔ چیزاییی که می‌خوای به دست بیاری و میدونی‌ که درسته ،حتی بجنگی وهمیشهٔ همیشه خدا رو در نظر داشته باشی‌.می‌خوام که همیشه خوشیها برات باشه و سفر های  فراوان بری و هزار تا آرزوی خوب دیگه.

مرد کوچولوی دل بزرگ من ،پسرک خواستنی و باهوش من ،بهونهٔ قشنگم ،جوونهٔ درخت زندگیم ،میوه شیرین زندگیم  قدم رنجه فرمودین به کلبه عشقمون تشریف آوردین.

خواستنی شیرین من تولدت مبارک

    

  

     

 

 

 

 پی نوشت مامی:

امیر قشنگم، فدای اون صورت مهربونت

تولدت مبارک عزیزم،الهی صدو بیست ساله بشی و در کنار بابا و مامان عزیزت سالم و شاد زندگی کنی.مامی فدات بشه

  پی نوشت خاله بنفشه جونی:

 یک سال پیش چنین روزی

چنین روز دل افروزی

امیرجونم دنیا اومد

میون بچه ها اومد

حالا همگی با هم بگیم "تولدت مبارک"

عشق کوچولوی خاله، نفس پاک ولطیف من

همیشه سبز باشی

 

ارسال شده در: Wed 18 Nov 2009 :: 0:1 AM :: توسط : مامان بهار و بابا فرید
درباره وبلاگ
امیر ،پرینس مامان بهار و بابا فرید،خوش اومدی به دنیای ما.تو اومدی عزیزم و با اومدنت عشقو شادیو تو کلبهٔ عشقمون صد چندان کردی.ما روز شمار زندگیت هستیم و برات مینویسیم تا خودت قلم به دست بگیری و از خاطراتت بنویسی‌.

امیر ما،۳شنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۸،،۲۸ ابان ۱۳۸۷،، در بیمارستان دندیرید سوید دنیا اومد .سا عت تولد پرینس ما ۱۷.۴۳ با وزن ۳.۸۰ و قد ۵۰


آرشيو وبلاگ